|
|
|
|
|
سلام امروز میخوام از زبان یک مگس صحبت کنم. وززززززززز بعد از سیگار کشیدن اومد روی صندلی کنار میزی که لیوان روش بود نشست و زل زد به چشام. اون موقع بود فهمیدم که زندگی من از زندگی اون انسان ۲پا ارزشش خیلی بیشتره میپرسید چرا؟ معلومه دیگه ٬ من به عنوان مگس یه هدف هایی تو زندگیم دارم. مثل گوه خوری کردن ٬ وزوز کردن بالای سر هر چیزی که جم بخوره ٬ دور بودن از انواع پشه کش ها که جدیدا بد به بوشون عادت کردم و دیگه روی من هم اثر ندارن و خیلی چیزیای دیگه اما اون انسان هیچ هدف مشخصی تو اون چند ساعتی که من کنارش بودم در زندگیش وجود نداشت. تازه منم از توالت دزدیده و انداخته بود تو لیوان. دیگه فکر کردم کارم تمومه خیلی به این موضوع فکر کردم که جرا وقتی اون آدم میخواست خودش رو بکشه منو کنار خودش زندانی کرد آخه من به جز گوه خوری و وزوز کردن کار دیگه ای بلد نیستم. بعد ها به ۲ نتیجه رسیدم اول این که شاید دوست داشت واسه مرگش یه شاهد داشته باشه البته از نوع مگس و دوم این که ممکنه میخواست تنها نمیره یعنی یکی دیگه هم با خودش به گور ببره یا ثابت کنه زندگیش از یه مگس کمتر نیست. در کل نتیجه اخلاقی که من گرفتم این بود که جمله گوه خوری کردن اصلا جمله بدی نیست چون بعضی از آدما هیچ گوهی تو زندگیشون نمی خورن ولی ما مگس ها حداقل مزه ۲ و ۳ نوع گوه رو تا حالا چشیدیم و به این موضوع هم باید خیلی افتخار کنیم . دیگه من باید برم . وزوززوزوززززززززززززززززززززززز بوم ٬ اخ باز یه پشه کش دیگه این زندگی یه پشه بود که همین الان من با کف دستم به زندگیش خاتمه دادم. تا بعد بای
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 21:29 توسط بنی
|
|
||