|
|
|
|
|
دومین سال بد بو نو را با ندای تنهایی شروع میکنم به امید تنها نبودن هیچ ((ادمی)) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 1:52 توسط بنی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
یه ۶و۸ rap fun مینویسم شاید خوشتون بیاد بهار بهار آره بهار بیا پیشم واسه نهار تاپ قرمز بپوش بیا جلو منو ببوس دخمل ملوس دخمل ملوس چشاتو بچرخونو کمر برقصونو سینه رو بلرزونو بچرخونو برقصونو بلرزوووووووووووووون دیددیریدیدیدیش.................... دستو بده تو دستم میخوام باهات برقصم ای بابا بادم زمینی مث گبه تو کمینی من مست نیستم تو فکر نکن با دل ما بازی مکن میخوام برام تو باشی توی دل من تو جاشی قهوه نصفه شبی از پیش من نروی پلاک خونمو تو لندن به نام تو کردن واجبتتر از مسواک به از تیشرت نایک امان از شیشه ی مات میزنه تو دید حیف زارت هندونه تو تابستون لبوی داغ زمستون داغی مث بخاری سردم شده کجایی نری بری مث یکی گم شی تو مایه های پیچ شی اسمون پر ستاره بیا پیشم دوباره
محض سرگرمی بود لطفا به دل نگیرید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:16 توسط بنی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
این داستان فقط بازی با افسانه هاست. اژدها ها امروزه موجوداتی خونسرد و صلحجو هسند و ذاتا فقط برای ازادی خود میجنگند. نسلی که ما از اژدها ها اینک میبینیم با رفتن به سلمانی به وجود امد. این طور که گفته اند یکی ازاژدهاهای بزرگ به سلمانی رفته و ازسلمانی خواسته سرشو بزند و سلمانی نیز که تا کنون مشتری اژدها نداشته واقعا سر او را از بیخ جدا کرده اما در کمال تعجب مشاهده کرد علاوه بر سر قبلی ، سر دیگری نیز به وجود امده که جمع انها را به ۲ سر رسانده است. مردم سری که منش و اخلاقش نسبت به قبل تغییر نکرده بود سر راستی و سر جدید را سر چپی نامیدند. البته این ابتدای ماجرا بود. از ان روز به بعد اختلاف نظرها به وجود امد. سر راستی میخواست مثل اژدها های سنتی عمل کند ولی سر چپی دوست داشت با زمانه پیش برود و کاری کند دیگران فقط به خاطر بزرگی انها دوستشان نداشته باشند . بحث ها و گاز گرفتن ها شروع شدو مردم عادی نیز از داد وفریادهای انها عاص شده بودند . تا این که سر راستی فکری به ذهنش رسید و دوباره به سلمانی رفت و دوباره قضایا تکرار شد وجمع سرها به ۳ رسید. مردم نمیدانستند به سر سوم چی بگویند. چون دائم از پشت سر چپی نزدیک سر راستی میامد در حالی که سر کناری چپی است. دیگر سرراستی که امارش به خاطر داد وفریادها خراب شده بود ساکت شده بود و سر جدید کارهایش را انجام میداد. با یه سری اواز های خوشگل همه را فریب داد تا به او احترام بگذارن اما بعد با اتشش همه را کباب کرد اونم چه کبابی!!! الان همه منتظر هستند سر سمت چپی نیز به سلمانی برود یا یه فکری برای سر های دیگر بکند . ای بابا چه قدر سرها زیاد شده؟!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:55 توسط بنی
|
|
||
|
|
|
|
|
گربه نرسیاه کوچه ما مرده بر سر در خانه موش ها نوار عزا بسته اند ماده گربه ها از ترس بیوه شدن گریانند پسر بچه ها دمپایی به دست، حیرانند از صدای میو میو گربه سیاه خبری نیست همه غم زده اند،حتی قصاب سر کوچه که برگریزان را مینگرد ولی یک نفر خزان به او نرسیده او..............منم یادت میاید دو توله خرگوش من را پیش از ان که هویج عمرشان را بخورند خنجر بر گردن ان ها گذاشتی هنوز پر های کفترم روی لبانت مانده و رشته های بدنت که نفس را از من برید حال که میگوید نباید بخندم من بر مرگت قه قهه میزنم و گریه میکنم ،که چرا زودتر زیرت نکردم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23:23 توسط بنی
|
|
||
|
|
|
|
|
الان فقط قصدم نوشتن حتی بدون سلام.
نوشتن نه سلام میخواد و نه بای. تنها کلمات میخواد و شنونده ای که قدرت کلمات درک کند. هر کلمه میتونه چندین موج و قدرت داشته باشه. فقط بستگی به نوع کاربرد در جمله و روش خوندن آن دارد. یک" ببخشید" رو میشه از صمیم قلب گفت یا نوشت ولی همان رو به جای هزاران فحش و ناسزا میتوان استفاده کرد. یکی از مشکلات من اینه که قدرت کلمات درک میکنم ولی خیلیا به سادگی و بدون خبر داشتن از قدرت کلمات از ان ها استفاده می کنند و انسان ها رو بدون فکر کردن،دچار توهم میکنند. فکر کردن به زندگی خیلی مفیده ولی این فکر کردن بدین معنا نیست که از زندگیت راضی باشی و خوشحال. این فکر کردن باعث میشه بدونی چه غلطی داری میکنی. یکی از چیز هایی که خیلی سخت هست بی خیال بودن ،که من خوب بلدم. نسبت به همه چیز بی تفاوت باشی. توهین ، عشق،زندگی و.... چرا باید واسه این ها حرص بخوری. بایدرها بشیم تا زمان ما رو به جلو ببره یعنی از زمان حال لذت ببریم و نسبت به گذشته و اینده بی خیال باشیم. در این نوع زندگی شاید پولدار نشی اما فکر نکنم افسوس بر دقایق واست پیش بیاد. هیچ وقت یه جور نگاه نکن و زود قضاوت نکن . اصلا هیچ وقت قضاوت نکن. چون نمیشه هیچ کس کامل شناخت. اعتماد. خیلی سخته. من الان فکر کنم به دو نفر تقریبا اعتماد دارم اما نه کامل. قبلا به یکی اعتماد کامل داشتم اما فهمیدم خریت بود. دوست خیلی خوبه ، بهتر از اون دوست خوبه. من ۳ تا دوست خوب دارم که زندگی با اونا برام خوشایند میشه. تنفر خیلی بده امان از روزی که به سراغت بیاد البته با روش من که بی خیالی هست ، ممکنه بیاد ولی نمیمونه. مطالعه عالیه. ذهن باز میکنه. دید جانبی تقویت میکنه و باعش میشه مشکلات فراموش کنی. شازده کوچولو حتما بخونید این نوشته به هیچ وجه ادبی نیست فقط قصدم استفاده از قدرت کلمات در جملات ساده و شروع نوشتن دوباره واسه خودم بود میدونم خیلی بده ببخشید!!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:57 توسط بنی
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:39 توسط بنی
|
|
||||
|
|
|
|
سال قبل: دنیا دروغ گوست. آن قدر بی رحم هستم که می توانم هر کسی را نابود کنم. قلبم ملودی راک میزند ؛ خشم گیتار بیس است و ضربات مشت جازو دندان قروچه ام حکم گیتار ملودی را دارد. کسانی که خواهم کشت تشویق کنندگان سابقم هستند. اعتماد ندارم، اعتمادم مرده. باید بدوم ، باز هم بدوم ، آن قدر سریع که سایه ام عقب بماند. از همه دور شوم، حتی از خودم. بروم تا ابد ، تا نیستی ، تا فنا. آب ،هر چه را تصویر داشته باشد ؛ نمی خواهم. سابق تو را می خواستم اما اکنون تو را نیز نمی خواهم. ساعت دوست داشتن کم است ولی عمر کینه فراوان، تنهایی در بیابان را دوست دارم. گریه در مستی را میخواهم. امیدوارم غروب هیچ وقت به پایان نرسد تا غم در اوج ، همیشه باقی بماند. زمانی از شادی نیرو میگرفتم ولی حال از خشم ، غم و کینه. به من نشان بده ؟ هر چیزی غیر از آواز های خوش. دیگر سخت انسان میبینم ، حیوان ها زیبا و مهربانند. از زمین بدم می آید ، از جایی که ادمیزاد در ان پا نهاده است. خدا اخر چرا؟ بر من چه سودی داشت به جز ثانیه ها. تو را هم نمی خواهم ، هیچ چیز به غیر از نیستی. برای همه آرزوی مرگ دارم ولی در جای خود نشسته ام. زیرا جرات هم نمی خواهم ، فقط در درون خود غوقا به پا می کنم و آرزوی نابودی در سر میپرورانم. به امید نیستی. اکنون: هنوز دنیا دروغ گوست ولی من پیر شده ام و طاقت استرس و هیجان ندارم ، دکتر گفته برام خوب نیست.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 18:42 توسط بنی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز میخوام از زبان یک مگس صحبت کنم. وززززززززز بعد از سیگار کشیدن اومد روی صندلی کنار میزی که لیوان روش بود نشست و زل زد به چشام. اون موقع بود فهمیدم که زندگی من از زندگی اون انسان ۲پا ارزشش خیلی بیشتره میپرسید چرا؟ معلومه دیگه ٬ من به عنوان مگس یه هدف هایی تو زندگیم دارم. مثل گوه خوری کردن ٬ وزوز کردن بالای سر هر چیزی که جم بخوره ٬ دور بودن از انواع پشه کش ها که جدیدا بد به بوشون عادت کردم و دیگه روی من هم اثر ندارن و خیلی چیزیای دیگه اما اون انسان هیچ هدف مشخصی تو اون چند ساعتی که من کنارش بودم در زندگیش وجود نداشت. تازه منم از توالت دزدیده و انداخته بود تو لیوان. دیگه فکر کردم کارم تمومه خیلی به این موضوع فکر کردم که جرا وقتی اون آدم میخواست خودش رو بکشه منو کنار خودش زندانی کرد آخه من به جز گوه خوری و وزوز کردن کار دیگه ای بلد نیستم. بعد ها به ۲ نتیجه رسیدم اول این که شاید دوست داشت واسه مرگش یه شاهد داشته باشه البته از نوع مگس و دوم این که ممکنه میخواست تنها نمیره یعنی یکی دیگه هم با خودش به گور ببره یا ثابت کنه زندگیش از یه مگس کمتر نیست. در کل نتیجه اخلاقی که من گرفتم این بود که جمله گوه خوری کردن اصلا جمله بدی نیست چون بعضی از آدما هیچ گوهی تو زندگیشون نمی خورن ولی ما مگس ها حداقل مزه ۲ و ۳ نوع گوه رو تا حالا چشیدیم و به این موضوع هم باید خیلی افتخار کنیم . دیگه من باید برم . وزوززوزوززززززززززززززززززززززز بوم ٬ اخ باز یه پشه کش دیگه این زندگی یه پشه بود که همین الان من با کف دستم به زندگیش خاتمه دادم. تا بعد بای
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 21:29 توسط بنی
|
|
||
|
|
|
|
سلام اره درسته. من دیوونه شدم. یا احتمالا بقیه دیوانه شدن من عاقل موندم که صد البته به نظر اکثریت من دیوانه شدم. هم خوبه هم بده!!! از عواقب عاشقی با اعمال شاقه همینه. به نظر شما سن در دوستی چه قدر اهمیت داره؟ به نظر من مهم طرز فکر حالا طرف میخواد بابا بزرگ باشه این مانع این نمیشه سلول های خاکستری مغزش تبدیل به زرشک نشن. دخترا موجودات خیلی پیچیده ای هستن در عین مهربانی میتونن از جسی جیمز تکزاسی بی رحمتر باشن ولی چیزی که در مورد همشون صدق میکنه اینه: خوشبختی خودشون بر هر چیزی که میتونی فکرشو بکنی ترجیح میدن حتی حاضرن شما برای راحتی خودشون دار زده بشید (تا وقتی که خلافش ثابت بشه من نظرم همینه) یا حتی توسط شونصد تا آدمخواز شکم پاره سیری نا پذیر خورده بشین (اگه جرات داری امحان کن من کردم هنوز بعد از ۶ ماه سر فرم نیمدم) مدرک مستند این عکسمه که نشون میده من به طور قطع مجنون شدم اونم از نوع دو آتیشش . کلام آخر اینه اگه یه وقت یک دختر بهتون گفت دوستون دارم بدونید بدبخت شدین و اگر خدای نکرده گفت خیلی دوستون داره و شما هم از صمیم قلب گفتین منم همینطور بهترین راه خوندن اشهدتون و استفاده از جدیدترین متود های خودکشی است.(من خوردن قرص توصیه نمیکنم چون خیلی سوسول بازیه و راحت نجات پیدا میکنید بهترین راه پرت کردن خودتون از بالای خونه طرف با سرعت بالا به مقصد کف حیاتشونه. اگر ساختمون ایشان در حد اندازه استاندارد های خودکشی نبود مبتونین خودتون جلوی ماشین ایشان یا پدر محترمشون پرت کنید اگر میخواید بگید در منزل آن ها خودرویی موجود نیست دیگه از فکر کشتن خودتون بهتره بیاین بیرون چون شما اون قدر احمق بودین که عاشق یه هیچی ندار شدین پس وقتتون بهتر تلف نکنین و برین غاز بچرونین. البته با عرض معذرت از فیمینست ها دو اتیشه اما اگه ناراحتم شدین زیاد مهم نیست با خودتون حال کنید. تا بعد بای |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:53 توسط بنی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
خیلی وقت بود نبودم ولی مهم اینه که الان اومدم. با یه دل پر اومدم. خیلی ها هستن که تازگی به نیوساید اومدن ولی بعضیا هم مثل ما نزدیک به ۲۵ سال اینجا بودن. درسته واسه خودش عمریه. یک نفر فرض کنید در یک منطقه به دنیا اومده و تمام عمرشم اونجا زندگی کرده مثلا ۲۱ سال به نظرتون وقتی میخواد بره قیافش چه شکلی میشه؟۱ نیوساید خیلی دوست دارم. چون اولین دوستام اینجا پیدا کردم اولین حالام اینجا کردم وهمه چیزم با نیوساید اجین شده . رفتن خیلی سخته. فقط میتونم بگم همیشه به یادتم نیوساید.
اینم یه عکس از خیابان مریم. جایی که خیلی دوستش دارم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:29 توسط بنی
|
|
||