تبليغاتX
نیو ساید
نیوساید

سلام

اره درسته.

من دیوونه شدم.

یا احتمالا بقیه دیوانه شدن من عاقل موندم که صد البته به نظر اکثریت من دیوانه شدم.

هم خوبه هم بده!!!

از عواقب عاشقی با اعمال شاقه همینه.

به نظر شما سن در دوستی چه قدر اهمیت داره؟

به نظر من مهم طرز فکر حالا طرف میخواد بابا بزرگ باشه این مانع این نمیشه سلول های خاکستری مغزش تبدیل به زرشک نشن.

دخترا موجودات خیلی پیچیده ای هستن در عین مهربانی میتونن از جسی جیمز تکزاسی بی رحمتر باشن ولی چیزی که در مورد همشون صدق میکنه اینه: خوشبختی خودشون بر هر چیزی که میتونی فکرشو بکنی ترجیح میدن حتی حاضرن شما برای راحتی خودشون دار زده بشید (تا وقتی که خلافش ثابت بشه من نظرم همینه) یا حتی توسط شونصد تا آدمخواز شکم پاره سیری نا پذیر خورده بشین (اگه جرات داری امحان کن من کردم هنوز بعد از ۶ ماه سر فرم نیمدم)

مدرک مستند این عکسمه که نشون میده من به طور قطع مجنون شدم اونم از نوع دو آتیشش .

کلام آخر اینه اگه یه وقت یک دختر بهتون گفت دوستون دارم بدونید بدبخت شدین و اگر خدای نکرده گفت خیلی دوستون داره و شما هم از صمیم قلب گفتین منم همینطور بهترین راه خوندن اشهدتون و استفاده از جدیدترین متود های خودکشی است.(من خوردن قرص توصیه نمیکنم چون خیلی سوسول بازیه و راحت نجات پیدا میکنید بهترین راه پرت کردن خودتون از بالای خونه طرف با سرعت بالا به مقصد کف حیاتشونه. اگر ساختمون ایشان در حد اندازه استاندارد های خودکشی نبود مبتونین خودتون جلوی ماشین ایشان یا پدر محترمشون پرت کنید اگر میخواید بگید در منزل آن ها خودرویی موجود نیست دیگه از فکر کشتن خودتون بهتره بیاین بیرون چون شما اون قدر احمق بودین که عاشق یه هیچی ندار شدین پس وقتتون بهتر تلف نکنین و برین غاز بچرونین.

البته با عرض معذرت از فیمینست ها دو اتیشه

اما اگه ناراحتم شدین زیاد مهم نیست با خودتون حال کنید.

تا بعد بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:53  توسط بنی  | 

سلام بر وبچ نيوسايد و دانشگاه شوشتر امروز ميخواستم عكس چند تا از بچه ها پير شوشتر كه حق آب وگل تو دانشگاه دارن براتون بزارم كه خودمم جزشونم دارين به اين فكر ميكنيدهمين قدر كه تو لو گو ام كافي:d نه بابا من سريشتر از اين حرفام مو بلنده رضا مو كوتاهه سيا منم كه معلومه كيم؟؟! فقط اگه ما رو ديدين زياد به روي خودتون نياريد چون ما معمولا امضا نميديم.

 شوخي كردم مخلص همه هم هستيم

رضا&سیامك

 ترم اخره پس ميگيم خدا حافظ دانشگاه . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 4:33  توسط بنی  | 

سلام

خیلی وقت بود نبودم ولی مهم اینه که الان اومدم.

با یه دل پر اومدم.

خیلی ها هستن که تازگی به نیوساید اومدن ولی بعضیا هم مثل ما نزدیک به ۲۵ سال اینجا بودن.

درسته واسه خودش عمریه.

یک نفر فرض کنید در یک منطقه به دنیا اومده و تمام عمرشم اونجا زندگی کرده مثلا ۲۱ سال به نظرتون وقتی میخواد بره قیافش چه شکلی میشه؟۱

نیوساید خیلی دوست دارم. چون اولین دوستام اینجا پیدا کردم اولین حالام اینجا کردم وهمه چیزم با نیوساید اجین شده .

رفتن خیلی سخته.

فقط میتونم بگم همیشه به یادتم نیوساید.

نبوساید

اینم یه عکس از خیابان مریم.

جایی که خیلی دوستش دارم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:29  توسط بنی  | 

سلام

بازم من اومدم همزمان با بازگشایی دانشگاه ها .

دیگه داره حالم از دانشگاه به هم میخوره.

اصلا حوصله درس خوندن ندارم اگه یکی بیاد جای من بخونه لطف بزرگی میکنه.

پسر خیلی ها برام نظر دادن شرمنده که نمیتونم جواب محبتاتون بدم واقعا خیلی گیرم.

امیدوارم هر چه زودتر جبران کنم.

آقا مهرداد تو هم خیلی دمت گرمه.

یه خواهشم داشتم این قدر با هم کلکل نکنید اصلا همه وبلاگم برای شما خوبه!!!

راستی یه خبر.

 پویا داره واسه همیشه از نیوساید میره واقعا غمناکه که یکی از عضوهای فعالمون از دست میدیم.

فعلا دیگه وقت ندارم.

 

تا بعد  بای

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:59  توسط بنی  | 

سلام
ميدونين چي خيلي بده؟
ولنتاين برسه آدم كسي را نداشته باشه باش بره بيرون !!!
خوشبختانه از موقعي كه اين روز را شناختم به اين بلا دچار نشدم.
25 بهمن روز عشق.
روزي كه عشق در آن آفريده شد يا كشف ؟
حكايت هاي مختلفي در مورد روز ولنتاين وجود دارد كه من با گشتي در سايت هاي مختلف آن ماجراهايي كه جالب بوده جمع آوري كردم تا شما هم مثل من بيشتر در مورد اين روز زيبا بدانيد
اين روز از دوره امپراطوري يونانيان به شهرت رسيد.در يونان باستان روز 14 فوريه به روز جونز معروف بود. جونز پادشاه همه بت ها و اله ها بود. او همچنين مشهور به خداي همه الهه ها و زنان و ازدواج ها معروف بود.در روز 15 فوريه نيز جشن lupercalia برگزار مي شد، در اين روز دختران جوان نام خود را روي كاغذ نوشته در بطريهايي مي گذاشتند و به آب مي انداختند، در طرف ديگر رودخانه پسران جوان در انتظار مي ايستادند و هر يك بطريي را از آب مي گرفتند و تا شب 15 فوريه را با دختري كه اسم او رااز آب گرفته بودند در جشن شركت مي كردند؛ گاهي هم اين آشنايي ها به ازدواج مي انجاميد.

يونان در دوران امپراطوري كلادسيوس روم سراسر آشوب و خون ريزي بود و او هميشه در پيدا كردن سرباز براي ارتش خود مشكل داشت و اين كمبود سرباز را ناشي از سستي مردها در ترك عشق خود مي دانست، پس همه نامزدي ها و ازدواج ها را لغو اعلام كرد، اين ميان والنتين مقدس، كشيش مهرباني كه در روم زندگي مي كرد به همراه ماريوس مقدس عزم خود راجزم كردند تا زوج هاي جوان را به طور سري به عقد هم درآورند: سپس با خبر شدن پادشاه از اين قضيه براي سر والنتين مقدس جايزه تعيين شد تا اينكه سرانجام او در روز 14 فوريه سال 269 قبل از ميلاد به قتل رسيد.

نظرات متفاوتي درباره تاريخچه ولنتاين وجود دارد. بعضي عقيد دارند كه اين رو زبه والنتين مقدس، مربوط مي شود. بر طبق افسانه ها والنتين مقدس يك متن خداحافظي هم براي دختر زندان بان كه تنها دوست او بودنوشته آن را اينطور به پايان رسانده است: «از طرف ولنتاين تو»

بر طبق افسانه اي ديگر، والنتين يك كشيش بوده كه در طول امپراطوري كلاديوس در معبد زندگي مي كرده است....

در 496 بعد از ميلاد، پاپ جلاسيوس 14 فوريه را به افتخار او روز ولنتاين ناميد. از سالها قبل روز 14 فوريه كساني كه يكديگر را دوست داشته اند براي هم هدايايي ساده اي چون گل مي فرستادند. در آمريكا خانم «استرهولند» به خاطر فرستادن اولين كارت هاي ولنتاين به شهرت رسيده است.

داستان ولنتاين مقدس:

والنتين در قرن اول ميلادي (بنا به رواياتي قرن سوم) در روم زندگي مي كرد. در آن زمان روم تحت سلطه كلادسيوس بود. او يك پادشاه جنجگو بود كه دوست داشت سربازان براي حضور سپاهش داوطلب شوند ولي مردها نمي خواستند بجگند، همانطور كه گفته شد والنتين كه در آن زمان يك كشيش بود با او به مبارزه برخاست و وقتي زنداني شد بسياري از كساني كه او آنها را به عقد هم در آورده بود به ديدنش رفتند. آنها گل و نامه هاي محبت آميز خود را از دريچه هاي ديوار به خانه زندان پرتاب مي كردند.

يكي از ملاقات كنندگان او دختر زندان بان بود، روزها به ديدارش مي آمد و چند ساعتي با هم صحبت مي كردند روزي كه قرار بود والنتين كشته شود نامه اي براي تشكر از دوستي و وفاداري اش براي او نوشت كه با جمله “Love from your valentine” خاتمه مي يافت.

در نقاط مختلف دنيا در اين روز مراسم مختلفي برگزار مي شود كه از جمله آنها مي توان به موارد زير اشاره كرد:

- در انگلستان كودكان به شيوه بزرگسالان لباس مي پوشيدند و مي خواندند:

صبحت بخير، ولنتاين

قفل هايت را مثل قفل هاي من باز كن

دوتا وسوي بعد از آن

صبحت بخير ولنتاين

- در ولز در روز 14 فوريه مردم به هم قاشق هاي چوبي هديه مي كنند كه روي آنها را با قلب و كليد تزيين كرده اند اين اشياي تزئيني به اين معناست كه «عشق من، تو قفل قلب مرا باز كردي»

در قرون گذشته در اين روز مردي كه دختري را دوست داشته برايش لباس هديه مي فرستاده اگر دختر هديه را مي پذيرفته به معناي پذيرفتن خواستگاري او بوده است.

- بعضي مردم عقيده دارند اگر در روز ولنتاين يك سينه سرخ بالاي سر دختري پرواز كند به معني اين است كه او با يك دريا نورد ازدواج خواهد كرد. اگر يك گنجشك ببيند يعني شوهرش فقير ولي بسيار خوش اخلاق است و اگر يك سهره ببيند به معناي ازدواج با يك مرد ميليونر خواهد بود.

افسانه ديگري مي گويد اگر يك دختر يك سيب را از دم گرفته بچرخاند ودر همين حال نام 5 پسر مورد علاقه اش را به زبان بياورد با پسري ازدواج خواهد كرد كه در زمان ايستادن سيب نامش در زبان او بوده است و اگر همين سيب را از وسط بدو نيم كند تعداد تخمه هاي سيب تعداد فرزندان او خواهد بود .

اين داستان ها همه خيلي جالب بودن ولي مهم داستان ها نيستن بلكه اين روزي كه عشق ها و دوستي ها دوباره متولد ميشن مهم است.
به اميد روزي كه همه همديگر را دوست داشته باشند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:58  توسط بنی  | 

1 - بدون اون زندگي سخته؟

1 - خدا 2 - دوست 3 - پدر ومادر 4 - هيچ كدام

2 - چه كسي را خيلي دوست داريد بزنيد؟

1 - پسر يا دختر همسايه 2 - استاد يا معلم 3 - گربه ولگرد 4 - برادر دوست دخترتان

3 - چه كسي را ميخواهيد ببوسيد ؟

1 - پسر يا دختر همسايه 2 - خانوم معلم دوران دبستان 3 - ايكس 4 - انجلينا جولي

4 - ديوانه ترين فردي كه شناختيد؟

1 - اون 2 - اين 3 - تو 4 - بهنام

5 - موذي ترين موجود عالم ؟

1 - كوچكترين خواهر يا برادر خود 2 - خواهر يا برادر دوست پسر يا دوست دخترتان 3 - پويا 4 - موش

6 - الافترين آدم؟

1 - تو 2 - اون 3 - ما 4 - من

لطفا دوستان عزيز جواب سوال هايي را كه طرح كردم به ترتيب در نظرات بدن.
پيشاپيش از جواباتون ممنونم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 16:41  توسط بنی  | 

هيچ وقت نمتونستم ذهنم را خيلي خالي كنم چون ديگر هيچ چيزي درونش نمي ماند كه در موردش فكر كنم.
كي گفته زندگي زيباست؟
زندگي كثيفترين كلمه و زندگاني كردن كثيفترين كاري است كه بشرميتواند انجام دهد.
جديدا براي صدمين بار داشتم كتاب كوري ژوزه ساراما گو ميخوندم.
به نظر من اين قوه تخيل نويسنده نبوده بلكه واقع گرايي بيش از اندازه اون باعث خلق همچين اثري شده.
ما همه كوريم يا خودمون ميزنيم به كوري!!!
اگه بينا بوديم با اين همه گندي كه به اين دنيا زدن به وسيله تيغ خودمون خلاص ميكرديم.
دنيا، قاره،خاور ميانه ، كشورها و.... . همه اين تقسيمات يك سري خط كشي هاي مزخرف هستن براي دامن زدن به آتش جنگ ها و فتنه ها.
كشور چيست؟
تعصب قومي؟
نژاد؟
رنگ پوست؟
همه اين ها ظاهرن . كاش مردم را بر اثر با طنشون تقسيم ميكردن!
البته اين كار مي خوان درقيامت انجام بدن!!!
خدا هم خوب ما را فيلم كرده،فيلمي كه تا قيامت كات نمي خورد وخدا تا ابد مشغول فرني خوردن و نگاه كردن به ماست . بدبخت جبرئيل كه بايد براي خدا فرني درست كند.
حتما تا حالا فكر كردين من يك كمونيست دو آتيشم نه اشتباه كردين مگر همه آزاد انديش ها بايد ماركسيسم دوست باشن!
كتاب مقدس من افكارم هستن كه به ذهن خودم وحي ميشن در واقع هر كس پيامبري است كه بر خودش رسالت دارد البته بستگي به اين دارد كه پيامبر دروني خودمان را چگونه كشف كنيم.
نوري روشن كه حقيقت واقعي و جوهره زندگي است و قابليت تبديل شدن به هر چيز خوب ياخبيثي را دارد ميتواند جان هزاران نفر را بگيرد يا نجات دهد. اين پيامبر زندگي است.
خيلي دوست داشتم مثل دوران كودكيهمه چيز راساده بگيرم ولي زندگي ديگر من را بچه حساب نميكند و با من مثل يه آدم بزرگ رفتار ميكند. كاش اين طور نبود؟!
ميگويند مسيح براي پاكي همه مردم عذاب و سختي كشيد حساب كنيد اگر او اين كار را نميكرد جامعه چه قدر مي توانست از اين افتضاح تر باشد .
واسه همينه ميگم :
دلم ميخواد يه چيز تازه تر
نه قطع درخت با صداي تبر.
اميدوارم نور زندگي خود را پيدا كنيد .
تا بعد باي

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 13:27  توسط بنی  | 

سلام

بعد از مدت ها من یه اپ کوتاه کردم اونم واسه این که یه مشت بی شعور با حرف های رکیکشون وبلاگ به گند کشیدن که صد البته خودشون بیشتر تو گندشون فرو رفتند .

بگذریم.

فکر کنم همه بدونین که من باز موها مو کوتاه کردن البته به خاطره اسوده خاطریه بابام و برادران گرامی حراست دانشگاه بود .

به نظرم روح بابای من تو تک تک افراد حراست دانشگاه حلول کرده

اونم چه حلولی!

یه ماه پیش یکی از افراد مشهور حراست معروف یه الکس رو ضربه فنی کردم به طوری که هر وقن منو میبینه عین گاو سرشو میندازه پایینو میره البته در مواقع عادی ام فرق زیادی با گاو نداره

دیگه یه مدتم انفولانزای مرغی که سهله گوریلیشو گرفته بودم که بد داقونم کرد به طوری که وقتی بابام بعد از اینکه از شوشتر برگشتم منو دید هر گونه نسبت فامیلی رو که بین ماست تکذیب کرد تا از مریضی من نگیره

با این میگن پدر نمونه(باید تو شیشه الکل گذاشتش همچین پدرایی کمیابن)

راستی من به یه نتیجه رسیدم.

اگر بابا هاتون یه بار سنکوب کنن بعد از اون خیلی لارج میشند اون قدر که خودشون میان پول جیبی رو دو دستی که چیزی با اردنگی تقدیمتون میکنن باور ندارین پس باباتون سکته بدین تا نتیجه اش بفهمین ولی من هیچ تضمینی نمیدم که بعد از سکته باباتون زنده بمونه.

فکر کنم تا اینجا کافی باشه چون تو کافی نت دانشگام و وقت هم کم دارم. واسه این که استاد های با معرفت ما با همتحان های میان ترم دارن خون کثیف آلوده به هر مرض دانشجو ها رو تو شیشه میکنن.

پس تا اپ بعدی بای دوستای خوب من.

دوستون دارم .

مواظب خودتون باشین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 12:14  توسط بنی  | 

سلام بر و بچ

خبر خبر

ما از مسافرت برگشتیم

مسافران بین المللی در تمام اهواز

از هر کجای اهواز همراه ما بودن.

فرهنگیان- زیتون کارگری - کمپلو- نیوساید ۲ - و   اراک

محمد - صادق - عباس - پویا  بهنام - مهدی

البته یکیمون بود که خیلی دوست داشتیم بیاد اما نشد که بشه.

اون احمد بود اما نیامد ولی همیشه صحبتش بود

حالا عکس ها

مکان: ساحل انزلی

این که این بالا مدفون شده محمد دیگه حیفمون اومد کله شو زیر ماسه کنیم از بس خوشگله

مکان: ساحل کیا شهر

 

عظمت . باورت میشه با پویا رفتیم سفر ولی سالم برگشتیم .( فکر نکنید که شب اول بازداشت بودیم)

مکان: ساحل زیبا کنار

 

اینم خودمم . بهنام. البته شرمندم بعد از پویا عکس لاغر خودمو گذاشتم. تازه شئونات اسلامی رو هم رعایت نکردم( دخترا فقط کله رو نگاه کنن)

مکان: دریاچه سد منجیل

از راست ایستاده: بهنام- صادق( آقای خوش خواب) - مهدی (mrاراک ) - عباس ( تهیه کننده از جون ادمیزاد تا ویلای شمال )

اینم احمد تو لس انجلس (البته اسمانه خودمون) همه میدونیم که اگه میومد خیلی خوب میشد اما.................

اینم دیگه باید معلوم باشه کی هستیم اما مکانشو که نمیدونید البته از مکان برداشت بد نکنید منظورم  بالا شهر خودمون  (دربند تهران)

 

اینم باز دربنده ببینید ما چه قدر ..........    .

همه رو خوار کردیم با صندل از کوه های در بند بالا رفتیم .

 

اینم عظمت درختای تهران (البته فکر نکنید من کوچیکم درخته خیلی بزرگه)

راستی مسافرت ما به مقصد شمال بود که به اصرار در دافای تهران موندگار شدیم.

کلا خیلی خوش گذشت و جای هیچ کسم خالی نبود چون ماشینامون پر پر بود . (البته به جز احمد که  رو سر ما جا داره) .

عکسای بعدی هم به زودی میان فعلا تو کف باشید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 21:41  توسط بنی  | 

سلام

این روزا یه جوریه

آدم دلش میگیره.

همه دوستات رفتن مسافرت ولی تو هنوز تو این اهواز داغ موندی!!!

حالا واسه چی؟  واسه همون پروژه لعنتی که میخوام صد سال سیاه نمره شو نگیرم.

باید 30 تیر بیست تا plan تحویل استاد بدم.

آخه خدا! دردمو به کی بگم.

بد جوری تو مخمصه قرار گرفتم هم مادی هم روحی.........................

نیوساید هم شده مثل شهر مردگان پرنده توش پر نمیزنه اگه هم بزنه با تفنگ بادی میندازنش پایین!!!

راستی  میگن سینما نیوساید فیلم زیر دخت هلو رو اورده ولی منو که تنها راه نمیدن!!!

اخ !  روزگار.

وقتی ادم تو خونه خودش راحت نباشه دیگه کجا میتونه راحت باشه!

هر ان ممکنه با یکی دعوات بشه! اگه بگم سر شرت زیر هم تو خونه دعوام شده خنده تون میگیره!!!

ولی واقعا شده.

من همیشه فکر میکردم منم مثل همه هستم.

ولی بعد متوجه شدم این طور نیست! من خیلی عجیب فکر میکنم  اون قدر عجیب که کف میکنید ! تا حالا شده وسط امتحان ریاضی و مقدمات آمار بری تو رویا !!!

من رفتم و امتحانمو هم ریدم.

بعد برای این که مخ استاد بزنم بش گفتم چون تو هفته اخیر پدر و مادرم از هم طلاق گرفتن تمرکز فکری نداشتم که بشینم درس بخونم!!!

اونم بم گفت الان تمرکز فکری ندارم به مشکلات تو فکر کنم الان فقط میتونم مشکلات خودمو حل کنم!!!

هیشکی منو دوست نداره.

امروز صبح ساعت 6  (6 صبح بیدار شدن تو تابستون یعنی فاجعه!!!) بابام چت کرد بریم ازمایش خون بدیم اونم چه چتی

بابا بی خیال

بابا من خوبم

حرف خودشو میزد میگفت باید معاینه کامل بشی .

اخرش رفتیم بیمارستان، تو اتاق دکتر یک انگی بم زد که تا عمر دارم فراموش نمیکنم .

گفت خانم دکتر میخوام مطمئن شم بچه ام معتاد نیست.

پسر یک سال خونه دانشجویی ببین چه بد بینی درست میکنه.

قبلا حتی تهمت قلیون هم به ام نمیزد ولی حالا............

همون جا از اتاق دکتر زدم بیرون یه راست اومدم خونه فکر نکنم حالا حالا ها با بابام صحبت کنم، اثرات پدر بد بین یعنی همین!!!

حالا هم دیگه خسته شدم تا بعد کل بروبچ بای.

میبینمتون.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 2:28  توسط بنی  |